تبليغاتX
عشق در ساحل زندگی

lovely.jpg

وای که چه قد می خوامت امممممممممممممم

ببین چه قد به خاطرت بالا پایین می پرم ولی تو که نمی دونی

عیبی نداره بازم می خوامت

 

                                                              ***

                                                 

من ترا بوسيدم
 
تا فراموش كنم قصه شيدايي را
 
تا بياميزم با رنگ هوس
 
واپسين لحظه تنهايي را
 
من ترا بوسيدم
 
 
 
بهر تو از ره دور
 
ارمغان دگري آوردم
 
مخمل نرم نوازشها را
 
بر لب گرم تو جاري كردم
 
بيگناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست
 
 
اي سراپا ترديد
 
موجم و دامن دريا از توست
 
آتشم واي مكن خاموشم
 
اي سرا پا ترديد
 
اي اميد گذران!!!مرو از آغوشم...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 19:40 توسط .:. شادی و مارتین .:.


یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

کرکسان هم جملگی مردند ....!!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:30 توسط .:. شادی و مارتین .:.


تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی
تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی
کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
 

 

من زاده ي شهوت شبي چركينم
در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد
خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم
داد ي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق
نام شب عشق را كه برد از يادم ؟
 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:10 توسط .:. شادی و مارتین .:.


تكيه بر جای خدا

شبی در حال مستی تكيه بر جای خدا كردم

در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم

جهان را روی هم كوبيدم از نو ساختم گيتی

ز خاك عالم كهنه جهانی نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده ی خود كرده خود گشتم خدای او

خدايی با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزی كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازی را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگی را از رياكاری جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايی بر زمين و بر زمان بی كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفی

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايی در همه عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتی اعظم

خلايق را به امر حق شناسی آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبی بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاری كه با اهل ريا كردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پی خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را

نه شرطی در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتی بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بری از هر جفا كردم

به جای جنس تازی آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سری داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعی را به درد بی نوايی مبتلا كردم

نه يك بی آبرويی را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندی دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردی را قرين محنت و خواری

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جای آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهای مردم غم ديده وا كردم

به جای آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايی درد مردم را دوا كردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكی به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشيار

خدايا در پناه می جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم ....

 

                                                                                             کفرنامه کارو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:59 توسط .:. شادی و مارتین .:.


خداوندا !

 

خدا وندا000!

 

اگر روزي بشر گردي

 

زحال بندگانت با خبر گردي

 

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 

از اينجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا000!

 

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 

لباس فقر به تن داري

 

براي لقمه ي ناني

 

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خداوندا000

 

اگر با مردم آميزي

 

شتابان در پي روزي

 

ز پيشاني عرق ريزي

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهي دست و زبان بسته

 

به سوي خانه باز آيي

 

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

 

 خدا وندا000

 

اگر در ظهرگرماگير تابستان

 

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

 

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي


اگر در روز خلقت مست نمي کردي


يکي را همچون من بدبخت

 

يکي را بي دليل آقا نمي کردي


جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 

دگر آهم نمي گيرد

 

دگر اين سازها شادم نمي سازد

 

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

 

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

 

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد


براي نا مرادي هاي دل باشد

 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد


که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم


خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 

چرا او اين چنين کور و کر و لال است


و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش


کنون از دست داده آن صفتها را


چرا در پرده مي گويم


خدا هرگز نمي باشد


من امشب ناله ني را خدا دانم

 

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد


خدا هيچ است0

 

خدا پوچ است0

 

خدا جسمي است بي معني

 

خدا يک لفظ شيرين است


خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد


ستاره نقره مي پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد


من اما سرد و خاموشم!


من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم


اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

 

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

 

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 

خداوندا000


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند


ولي من با دو چشم خويشتن ديدم


كه نامردان به از مردان


ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0


خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 

می لغزد


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

 

 

                                                                                                « کارو »




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:54 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

خدایا به هر کس که دوست می داری بیاموز که :

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر کس که دوست تر می داری بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر است




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:48 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

شما به این چی می گین ؟  

من میگم آقا پسر دختر خانوم التماس دعا




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:26 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

 سلام بچه ها

خوبین من مارتینم بعد از مدتها بازم اومدیم شادیم خوبه سلام داره خدمت همتون راستی حلول ماه پر برکت رمضان و همچنین شبهای قدر و شهادت امام امیر مومنین (ع) را خدمت آقا امام زمان (عج)وشماعزیزان تبریک و تسلیت می گوییم ببخشین اگه مدتی نبودیم یه خورده سرمون گرمه زندگی با تمام مشکلاتش بودیممم خوب دیگه بچه ها التماس دعا داریم تقبل الله اعمالکم حلالمون کنین بای بای




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 13:14 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک!
ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه!همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت!
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست.
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی  همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:6 توسط .:. شادی و مارتین .:.


سلام بچه ها

اومدم بگم که دیگه آخرین امیدمونو برای رسین به هم از دست دادیم

دیگه همه چی تموم شد همه چی

آخرین امید ما برا رسیدن به هم مامان مارتین بود

اونم که امروز صبح از پیش ما رفت یه جای دور به آسمونا پیش خدا

ولی هر جا که هستش  می خوام منو از این بالا ببینه که دارم براش گریه می کنم

قبل از مرگش اومده بود خواستگاریم حیف شد...

زن خیلی خوب و مهربونی بود هر چی بگم کم گفتم

خدا رحمتش کنه

اینکه گفتم آخرین امیدمون اون بود یعنی اینکه تقریبا ۳ یا ۴ سال پیش باباش هم فوت کرده بود

و الان دیگه باید تنها زندگی کنه خیلی ناراحتم

اگه با هم بودیم نمی ذاشتم غصه بخوره ولی حیف که پیشش نیستم

ولی من هنوز نا امید نشدم من هنوز سر قولمون هستم و نمی خوام تو بدترین لحظات

زندگیش تنهاش بزارم می خوام عشقمو بهش ثابت کنم

مارتین جون عزیز از اینکه مادرتو و بهترین حامیت رو از دست دادی متاسفم

و تسلیت عرض می کنم

بچه ها از شما هم می خوام ما رو تنهم نذارین و برای روحی شاد اون زن و سلامتی مارتین و

 برای رسیدن ما به همدیگه دعا کنین

مارتین من همیشه باهاتم و هیچ وقت تنهات نمی ذارم و لی ازت میخوام برای آینده ت

 تا جایی که می تونی تلاش کنی و موفق باشی

خدا یا به همه ی ما صبر بده




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:57 توسط .:. شادی و مارتین .:.


مادر عزیزم روزت مبارک همیشه سر افراز باشی.

این هم برای مادرم

زیبا ترین کلمه برلب های بشریت کلمه«مادر» وزیبا ترین آوا،

آوای«مادرم» است.این کلمه آکنده از عشق و امید است،

کلمه شیرین و مهر انگیز که از اعماق قلب بر می خیزد

وزیبائی است.مادر همه چیز ماست

مادر آن روح جاودانی است که

لبریز از عشق و

زیبائی است.




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:27 توسط .:. شادی و مارتین .:.


سلام بچه ها

خوبین؟؟؟؟؟؟ به خدا نمی دونم که چه طور شد مارتین از قول من این حرفای احمقانه رو نوشته

نمیدونم شاید به خاطر دعوایی که کردیم هستش

چون اون روز بد جور با هم دعوا کردیم و من تهدیدش کردم که دیگه با هاش نمی مونم

خلاصه خیلی خیلی معذرت می خوام که نا راحتتون (کردن)کردم

ان شا ا... جبران می کنم

از اینکه می یایین و نظر هم میدین خیلی ممنونم

تا آپ بعدی بای بای




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:20 توسط .:. شادی و مارتین .:.


عشق يعني تمام توجهت به اون باشه

 

  

عشق يعني پا به پاي هم رابطه رو پيش بردن

 

 

عشق يعني براي هم ارزش قايل شدن

 

 

عشق يعني فرار كردن به دنياي خصوصي خودتون

 

  

عشق يعني كليد يه رابطهء محكم

 

 

عشق يعني مايهء قوت قلب

 

 

عشق يعني احساس كني همهء دور و برت رو عشق گرفت

 

 

عشق يعني چيزي كه نميذاره پير بشي

 

 

عشق يعني وقتي اون با بردنت به يه سفر غير منتظره سورپريزت مي كنه

 

 

عشق يعني وقتي باهاش قرار داري حسابي به خودت برسي

 

 

عشق يعني از اينترنت بيرون اومدن كامپيوتر رو خاموش كردن و با هم به گشت و گذار رفتن

 

 

عشق يعني چيزي كه كمك مي كنه تا دل شكسته رو دوباره درمون كني

 

 

عشق يعني دو چهرهء خندون

 

 

عشق يعني جواهر قيمتي خودتو به دست بياري

 

 

عشق يعني مثل تو قصه ها رمانتيك بودن

 

 

عشق یعنی قدم گذاشتن تو ساحل زندگی

 

 

و خلاصه عشق یعنی تموم عاشقای دنیا...یعنی منو مارتین*مارینا و فرزان*رضا و افسون ...

یعنی خدا...

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 2:0 توسط .:. شادی و مارتین .:.


سلام بچه ها

خوبین خوشینان شا... که همگی خوب هستین

بالاخره بعد از مدتها تونستم آپ کنم

امیدوارم که همیشه خوش باشین و منو مارتین رو با نظرهاتون خوشحال کنین

 

                                                      ***

 

                                            نجوایی از سوی تو

 نگاهی کوتاه از تو

لبخندی بر لبان زیبایت

و من خود را غرق در عشق یافتم

***

 

خیلی غمگینم ... خیلی پشیمونم... ای کاش عشقمون پشت پرده ی دوری می موند... ای کاش اون روز  باهات أشنا نمي شدم... ولی تو شادی زندگی رو به من دادی... من با تو ترس رو فراموش کرد... همین که اتاق تنهاییم رو روشن کردی واسه من کافیه...

هرگز منتظر نباش که شبی بشنوی از این دلبستگی های ساده دلبریده ام... یا روسری تو را در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام... یا به ستاره ی دیگری در آسمان سلام کرده ام....

***

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
 
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:0 توسط .:. شادی و مارتین .:.


رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن
ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن
آرزو داریکه دیگر بر نگردم پیش تو
راهمان با این که طولانیست حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن
خورده ای سوگند روزی عهد مارا بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نرن
حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج تو ام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نرن


مرگ از زندگی پرسید :  چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟؟؟؟؟

زندگی لبخندی زد و گفت : دروغی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری!!!!!



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:38 توسط .:. شادی و مارتین .:.


اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

من به خورشید اعتقاد دارم حتی اگرندرخشد

من به عشق اعتقاد دارم حتی اگر تنها باشم

من به خدا معتقدم حتی اگر ساکت باشد

تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده م

در بیهو دگی انتظار ڀیوستن به تو چه

بی صبرانه مانده ام چه بسیار است دوریها

فراموش کردن ها و گسستن ها و من در این هم همه

چه صادقانه مانده ام رفیقان با همه نارفیقی خود رفیقند

من هنوز با انان چه دوستانه مانده ام

خاستگاه من کجاست من در ڀیمودن راه

چه عاجزانه مانده ام

تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام

ببین ماه من ..

بیا درست مثل کودکی هایمان .. بازی را از نو آغاز کنیم ..

تو چشم بگذاری و من قایم شوم ..

اگر پیدایم کردی هر چه گفتی قبول ..

حالا ..

تو چشم میگذاری و من قایم می شوم ..

درست در پشت سرت ..

و تو می گردی و من پیدا نمی شوم ..

ديدی ماه من ..

من در یک قدمی تو ام ..

و تو هرگز مرا پیدا نکردی ..

نه مرا ؛ نه آن سایه ی اضافی روی دیوار را ..

حالا قضاوت با خودت !

 

كاش مي شد بوسه بارانت كنم.. جان عاشق رابه قربانت كنم .. اي كه دور از من در قلب مني.. با وفا باش كه دنيا ي مني

 

 

اي کاش رهگذري بودم و فقط تو را يک بار مي ديدم و يا نابينا بودم و تو را هرگز نمي ديدم اي کاش قطره اشکي بودم که از ديده تو فرو مي ريختم اين غلط است که مي گويند دل به دل راه دارد دل من از غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 

همه شب صورت خود را به خدا خواهم كرد

 از خدا خواهش ديدار تو را خواهم کرد 

 

وقتي معلم گفت عشق چند بخشه؟ زود دستمو بردم بالا و گفتم يك بخش، اما از وقتي كه تو رو شناختم فهميدم سه بخشه! آتش ديدن تو، شوق با تو بودن، اندوه بي تو ماندن

 

***

 

 

دلم برات خیلی تنگ شده می دانم هیچ وقت نوشته هام را نمی خوانی  چون تو زندگی  چیزی ندارم که به تو هدیه بدم جز حسرت ......

 نمی دانم فردا و فرداها چه اتفاقی می افته . . . از یه طرف نمی تونم فراموشت کنم از یه طرف فردایی برای با تو بودن ندارم . . . 

هیچ وقت دلیل و جواب این همه حسرت را که باید بکشم را نفهمیدم.

نمی دونم فردا یه روزی مال من میشه یا نه فقط امیدوارم و همیشه میگم و خواهم گفت (که با امید زندگی باید کرد) ....

معجزه های این کلمه را به چشم دیدم

 من اینجا تنها نیستم خیلی از دوستام اینجا با این کلمه ارتباط برقرار کردند خیلی ها تغییرکردند من هم تغییر کردم ....

اما عزیزم غول قصه من خیلی بزرگتر از این معجزه ها احتیاج داره ........

نمی دانم شاید فردای من هم  یه روزی مثل فرداهای آدمای خوش شانس  بشه

تا آن روز میسپرمت دست خدا . آخه من جز اون هیچ کسی را ندارم.

هر چی اون بگه

اگه تقدیر جاده های هر کدام از ما را از هم  دور کرد.

 می خوام بدونی هیچ وقت فراموشت نمی کنم و همیشه تا آخرین لحظه و نفسی که می کشم دوستت دارم ولی چاره ندارم باید برم چون لیاقت عشق تو رو ندارم. 

امیدوارم یه روزی این متن را بخوانی و آرزو دارم آن روز من در کنارت باشم اگر هم نبودم آرزو دارم همیشه سلامت و خوشبخت باشی.

آن روز تنها در خواستی که ازت دارم اینه که  اگه هر وقت نگاهت به ماه افتاد برام دعا کنی و یادت باشه یکی تو این دنیای بزرگ هست که در دلش همیشه برای درد دلهای یه فرشته  بازه گرچه خودش خیلی گناهکاره

یا حق.

 

                                             ***

 

میدانم باید نوشت ....Faryad e Bi seda

اما از چه ...

 از کدام حس ناب .......

از کدام دریچه ...

 چرا بنویسم ....

 چرا داد نزنم .....

چرا فریاد نکشم ....

اما نه باید نوشت .

نوشتن از فریاد هم فریادتر است .......

مینویسم .... عمرم رفت ... قلبم سوخت .... جانم ساخت

 مینویسم .... او آمد ...... چشمم دید ....... قلبم باخت !

 

                                                            ***

یادته گفتم افسوس روزهایی رو که از دست دادیم و نخور.

یادته گفتم بیا روزهای باقی مونده رو قدر بدونیم و از دست ندیمشون.

یادته تو اینقدر غـرق در گذشته بودی که حرفهای من اصلا نشنیدی.

حالا روزهای باقیمونده هم تموم شد

و تو بجای افسوس روزهای خیلی قبــل

می تونی افسوس این روزها رو بخوری.

 

***

 

 

 

 

گویی هزار دست اثیری آشنا

با سوزن طلایی تقدیر همزمان-

-از هر چه حس خوب و صمیمی و تازه بود

می دوختند روی حریر لطیف آن

 

 

آن روز ها پر از غزل و اتفاق بود

دنیا بهشت ، آدم و حواش در امان

حتی برای گریه دلیلی جز این نبود:

_بابا رسید ، زنگ نزد، شب به خیرمان.....!

 

 

آه از تمام خاطره ها شعله می کشد !

ذوب می شوند ثانیه هایی که بی گمان –

- اسطوره های عشق به آن غبطه می خورند

ما چشم خورده ایم ! نگو نه ، عزیز جان

 

گویی هزار سال گذشته و زنده ام

تنها برای گفتن این حرف ها که جان –

- می آورد به روی لبم ، داغ بر دلم

لطفا بدون آنکه بگویی " چرا " بخوان

 

" من را ببخش بابت آن روز که دروغ ...!

تاخیر های ممتد توی قرارمان

آن شب که گوشی تلفن را گذاشتم

بعدش تو زنگ می زدی و من به زنگتان... "

 

من را ببخش اگر همه چیزم تو بوده ای

و خواستم خلاصه شوم در تو آنچنان

من را ببخش ، هر چه که بودم مرا ببخش

لطفا ، به حرمت همه ی خاطراتمان .

 

***

 

 

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد

 

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟خواهرکوچکم ازمن پرسيدمن به او خنديدم کمي ازرده وحيرت زده گفت:روي ديوارودرختان ديدم باز هم خنديدم گفت:خودم ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مريم مي داد.بغلش کردمو با خودگفتم بعدها وقتي که رشد بي وقفه ي درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد

 مترسك روبه كلاغ كرد و گفت هر چقدر دلت مي خواد به من نوك بزن اما هيچ وقت منو تنها نذار

 

يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره ... و اين قانون براي همه تکرار ميشه  

 

***

 

 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

 

***

 

رفتی و نوشـتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شـدی هیچ خیـالی نیـست
یه روزم نوبـت من میـشه واست نـامه بدم ، ببینی با یکی دیگم
جاتم اصلا خالی نیـست

عروسکی بودم بـرات
که تو بـهم نفـس دادی
دلم رو یه روز خریـدی
فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بـودم
عروسک مغـازه ای
کهنه شدم رفتی حـالا
دنبال عشق تازه ای

رفتی ونوشتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست
یه روزم نوبت من میشه واست نامه بدم ، ببینی با یکی دیگم
جاتم اصلا خالی نیست.....جاتم اصلا خالی نیست

دیگه پشت دستمو داغ میکنم
که تا زندم عاشق هیشکی نشم
عاشق هرکی بشم خیالی نیست
لااقل اسیر تو یکی نشم

عروسکی بودم برات
که تو بهم نفس دادی
دلم رو یه روز خریدی
فرداش آوردی پس دادی
بگو برات من چی بودم
عروسک مغازه ای
کهنه شدم رفتی حالا دنبال عشق تازه ای

رفتی و نوشتی که از دوری من ملالی نیست
رفتی با یکی دیگه دوست شدی هیچ خیالی نیست
یه روزم نوبت من میشه واست نامه بدم ، ببینی با یکی دیگم

جاتم اصلا خالی نیست.....جاتم اصلا خالی نیست




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 21:18 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود

برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود

روزی مردی عقربی را دید که درون اب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب او را نیش زد .
مرد باز سعی کرد تا عقرب را از اب بیرون بیاورد،اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند،نجات می دهی."مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزندولی طبیعت
من این است که عشق بورزم.چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
 عشق ورزی را متوقف نساز.لطف و مهربانی خود را دریغ نکن.حتی اگر دیگران تو را بیازارند.
 
 
 
***
 

 نگاه تو ...   

نگاه تو

انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...

بمن نگاه کن !

بگذار من

- در سکوت نگاه تو -

تراژدی مرگ همه ی فریاد ها را

تجربه

 

*** 

 

تو خراب من آلوده مشو

 

***

 

 

اگه روزگار گذاشت یه بار دیگه دنیا بیام
بازم عاشقت می شم . بازم سراغ تو میام

 

رنجوری را پرسیدند : دلت چه می خواهد ؟

گفت آنکه دلم چیزی نخواهد!!!!

...

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 زهوشیاران عالم هر که را دیدم غمی داشت

 

 

***

 

گفتي برو
گفتم به جشم
"اين بود كلام آخرين "
گفتي خداحافظ تو
گفتم همين؟
گفتي همين!

***********
گريه نكردم پيش تو،با اينكه پرپر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم وباز نيومدم
بازي عشق تو رو جانانه باختم،مثه بازنده ي خوب مردانه باختم
همه ي ثروت من تحفه ي درويش نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان كردن داغ دل ديوانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره ي دل رفته بود ، من لاف بردن مي زدم
قلعه ي دل ،اسب غرور ،لشكر تار و مار عشق , دادم به ناز رخ تو
اين همه يادگار عشق
گفتم ببر ، هر جي كه هست ،رقيب رند چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز،با فتح اين همه شكست!

*********************************************
بازي عشق تو رو جانانه باختم، مثه بازنده ي خوب مردانه باختم
همه ي ثروت من تحفه ي درويش نفسم بود كه به تو شاهانه باختم!

اين شعر زيبای مهرداد آسمانی رو تقديم به بهترينم شادی ميکنم که همه چيز بهانه اوست

 

***

 

همیشه تنها بوده ام... همیشه تا اومدم به یکی عادت کنم همیشه تا اومدم که فکر کنم تنها نیستم تا به خودم میگفتم به این یکی میشه تکیه کرد میشه بهش اعتماد کرد میشه به عنوان یه همراه روش حساب باز کرد میشه دلت رو دست این یکی بدی تا میگفتم این با بقیه فرق میکنه .. زود زمین میخوردم به جای اینکه تنها یی هام رو باهاش تقسیم کنم باید می نشستم رو زمین و تیکه تیکه های دلم رو که از تو دستش افتاد و شکست رو جمع می کردم ... دیگر عادت کرده ام به همه چیز به این زمین خوردن ها به این شکستن ها به این بی کسی ها به این همه تنهایی به همه چیز پریشانی و دلتنگی همسایه های همیشگی ام شده اند من با بادوباران تنها زندگی می کنم اگر باران هم نبارد در دلم هزاران ابر تیره دارم که هرلحظه از چشمانم شروع به باریدن میکنند و من بدون چتر زیر باران قدم بر میدارم تنهای تنها تا به آرامش برسم و بتوانم خودم را تمام کنم یا اینکه کسی مرا تمام کند اما باورم شده که هنوز هم به آرامش نرسیده ام و نباید رسید اصلا نمیشود رسید باید رفت و دید و شکست مثل همیشه مثل دیروز مثل امروز مثل فردا مثل همیشه باورم شده که بعد از این تنها تر میشوم بعد از این دیگر همیشه با تنها هستم بعد از این حتی پاها هم مرا زیر فشارشان له می کنند در همین روز های دلگیر ...

دلم یه طوری شده یه احساس خیلی بد دارم نمی دونم کجام میخوام چیکار کنم بدون هدف بدون امید بدون آرزو بدون خواستن میخوام به کجا برسم فقط دارم راه میرم فقط میخوام برم کجا نمی دونم انگار گیجم بین زمین و آسمان معلقم نمیدونم شاید دارم کابوس می بینم هواسم پرته نمی دونم چی دارم مینویسم خیس مینویسم نوشته هایم درست مثل بارانی که الان در حال باریدن است پراکنده اند نمی دونم هیچی نمیدونم... فقط این رو میدونم که تو این روزهای بهاری ولی پاییزی هیچ کمکی نمی تونم به خودم بکنم ولی کسی میتونه بهم کمک کنه چه کسی؟...

 

                                                                 ***

 

رسم زندگی اين است
يک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همين سادگی
او رفته است
و همه چيز تمام شده است
مثل يک ميهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگينی؟
اين رسم زندگيست
تو نمی توانی آن را تغيير دهی
پس تنها آواز بخوان

اين تنها کاريست که از دستت بر می آيد . .

 

***

 

پاييز براي دلت
گاهي ابري گاهي باراني گاهي افتابي
بهار براي چشم هايت
هميشه سر سبز
زمستان براي لبهايت
هميشه خنك و سرد با طعم بوسه
تابستان براي قلبت
هميشه گرم گرم گرم
من تمامي فصولم براي تو تنها نازنين قلبم

بگذار براي تمام روز هاي زندگي ام بگريم
بگذار تلخ باشم برايت
بگذار كمي از دامن نفرين زده ات قاصدك بچينم
من كه ام بي رمق ترين روح زمين
هنوز زمستانم و سرد و عبوس
من كه ام تنها مترسك وقت هاي بيكاري ات
فرصتي هست مي خواهم چون پاييز باشم لبريز باشم
تو كدام فصلي اي مهربان

 

***

 

 

به طرز عاشقانه ای به من نگاه می کنی

و با همین نگاه خود مرا تباه می کنی

برای هیچ کس غزل به غیر تو نگفته ام

تو هم به مستی غزل به من نگاه می کنی

غروب بود و لحظه ی تلاقی نگاه ما

که تازه مطمئن شدم تو هم گناه می کنی

تو با نگاه دیگری به من اشاره می کنی

زمینه را برای عشق رو به راه می کنی

مدام در هراسم از خمار چشم های تو

که روزگار عشق را شب سیاه می کنی

نگو که فصل عاشقی برای تو گذشته

به جان عاشقان قسم که اشتباه می کنی

عزیزم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:23 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 

سلام خدمت همه دوستای دوست داشتنی

ببخشید که دیر آپ کردم آخه اتفاقی رفتیم مسافرت

نوروز ۱۳۸۶

 بر همه مبارک

صد سال به این سالها

ایام به خوشی سال به کامتان دوستان نشوند فراموشتان

همیشه منتظر شنیدن نظرات قشنگتون هستم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 22:4 توسط .:. شادی و مارتین .:.





لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:2 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون

هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند

اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي

خرده نان سفره زينب كفايت ميكند

كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين

اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند

بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است

اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

 

خیالت آورد بر من شبیخون

شیبخون خوان احسانت شبیخون  

شبیخون زد به فایز لشکر غم

شبی آب آید از چشمم شبی خون   

****  

بگو با دلبر ترسایی امشب

چه میشد گر که بی ترس آیی امشب  

لبان خشک فایز را زرحمت

به آن لعل لب تر ، سایی امشب

                                                                    از عبدالرسول عبدی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:19 توسط .:. شادی و مارتین .:.


نگاهت...

نگاهت مثل آينه روبه رومه

 

دو چشمات قبله گاه آرزومه

 

بي تو آفتاب عشقم لب بومه

 

اين آفتاب بپره كارم تمومه

 

دل و جونمو باختم

 

تو رو عاشق شناختم

 

تا من كلبه ي عشقو تو دستاي تو ساختم

 

يه سينه ريز الماس بغل بغل گل ياس

 

پيشكش قلب من بود به تو با عشق و احساس

 

تو دنيايي كه عشق خيال و خوابه ،

 

مثل جاري آب تو سرابه

 

به پابوس تو و عشق تو رفتن براي اين من عاشق صوابه

 

دل و جونمو باختم ، تورو عاشق شناختم

 

تا من كلبه ي عشقو تو دستاي تو ساختم

 

يه سينه ريز الماس بغل بغل گل ياس

 

پيشكش قلب من بود به تو با عشق و احساس

 

رو خط سرنوشتم اسم تورو نوشتم

 

رفتم و  توي دست عاشق تو گذاشتم

 

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

 

 

زندگي به من آموخت چگونه اشک بر يزم  ... 

اما اشک به من نياموخت چگونه زندگي کنم ...

زندگي به من آموخت درد و رنج چيست  ... 

ولي به من نياموخت چگونه تحملش کنم ...

زندگي به من آموخت بي صدا گر يستن را ...

پس تا  هست زندگي بايد کرد ...

تا عشق هست  ...  عاشقي بايد کرد

تا دوستي هست  ...  دوست بايد داشت

تا دل هست  ...  بايد باخت

تا اشک هست  ...  بايد ر يخت

تا لب هست  ...  بوسه بايد زد

تا بوسه هست  ...  بايد زد 

تا معشوق هست  ...  عاشق بايد بود 

تا شب هست  ...  بيدار بايد بود 

تا هستي  ...  بايد بود  ... 

     




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:48 توسط .:. شادی و مارتین .:.


تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم

 با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار

ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام  تو را فرياد می زند . 

امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق

كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...

صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و

من مانده ام

كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه ؟

دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ,

دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ,

دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد

شبها كه بي حضور تو ,  خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم 

 تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم  دوخته اند

و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد 

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد

مهربان ياور زندگي ام

در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني , اشكهايم را  تقديم

 قلب درياييت مي كنم 

اما نه . . .  می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود

پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم

از صميم قلبي كه به راهت باختم دوستت دارم.

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

سکوت

وقتی بغضم شکسته شد ونفسهایم غرق شد در انبوه و بی تابی فقط سکوت با من بود

گاه گاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد

شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه و حسرت فقط سکوت با من بود

دیری است که با درد خود هم آشیان شده ام و هنوز سکوت با من است

کاش به جای تو بر سکوت عاشق بودم................




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:43 توسط .:. شادی و مارتین .:.


        یادمان باشد که:

لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند.

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند.

لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رسانند.

و لحظه هاست که انسان را فریب می دهند.

بیایید از پس لحظه ها بگریزیم.

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم.

اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه ما نیست.

و از همین لحظه لذت ببریم نه به امید لحظه بعدی....

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

                            *•. .•*..*•.

 

همسفر

یه شبی از اون شبا که غم میاد سراغت

یه شب از همون شبا که هیچکی نیست به یادت

یه خلوت یه خواب تو رو دیدم دوباره

شب غمگین سیاهم شد پر از ستاره

تو تماشای نگات تو خنده هات میدیدم

کلید قفل دل شکسته شد شنیدم گفتی تو هجوم سایه ها کنارم میمونی

قایق عشقمونو تا ته دنیا میرونی

خونه خوابم خراب شد مرغ عشقم پر کشید

دیگه هیچکس منو حتی توی خوابشم ندید

یار سفر کرده من منو ببر از این دیار دل تنگم از دوری تو

بی تو منم یه بی قرار واسه دل خسته من مرحم یاد تو بسه

تو این روزای شب زده چشمات واسم همه کسه

همسفر قدیمه من پاشو میزاره تو راه

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:30 توسط .:. شادی و مارتین .:.


 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:5 توسط .:. شادی و مارتین .:.


Image hosting by TinyPic

اینو بدون که قلبم توی دستت اسیره

 

اشک غم روی گونه هام مثل چشمه ای روونه

 

میخوام بدون عشقت دیگه دنیا نباشه

 

نزار بی تو بمونم دلم از تو جدا شه

 

بی تو حتی نمیشه دیگه تنها بمونم

 

توی سکوت غمها به یاد تو بخونم

 

بی تو دلم خون میشه اگه نیای کنارم

 

با تو هر جا باشم دیگه غمی ندارم

 

چرا گذاشتی رفتی منو با خاطراتت

 

نگفتی من میمیرم بدون ازعشق پاکت

 

به انتظار نشستم تو خلوت و تنهایی

 

تا که بیای دوباره دیگه تنهام نزاری

................................................

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

چشات...

خواب

تو شبستون چشات

پاي پله هاي پلكت مچ مهتاب و مي گيرم

اون دمي كه گرگ و ميشه

با يه گله ي شقايق پيش پاي تو مي ميرم

من شبو با خاطراتم وصله مي كنم مي دوزم

من به هر رعد نگاهت گر ميگيرم و مي سوزم

اگه روزو خواسته باشي شب و تا تهش مي نوشم

مي زنم به آبو آتيش با خود خورشيد مي جوشم

زخم خورشيدي تن رو با شب و شبنم مي بندم

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن مي خندم

تو با اين نگاه ياقي  قرق سينه ي مايي

فاتح قلعه رويا كي به فتح ما ميآيي

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•

 

میشکنم...

 

من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم؛ اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم؛

بر لب کلبه ي محصور وجود، من اگر در اين خلوت خاموش سکوت،

اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم اگر از هجر تو آهي نکشم،

تک و تنها به خدا مي شکنم، مي شکنم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 23:38 توسط .:. شادی و مارتین .:.


هوا ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بو هاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی در یا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

عشق من

کاش بدونم از کدوم جاده میای

تا دو تا دستامو دروازه کنم

گریه هامو سربدم رو دامنت

روی سینه ات نفسی تازه کنم

کاش بدوم از کدوم جاده میای

تا بشینم لحظه ها به انتظار

دو تا چشمام فانوس جاده بشن

تا ببینی جاده ها رو در شب تار

عشق من بیا که اینجا بی تو موندن نداره

بیا تا غصه بمیره من و آروم بزاره

زندگی بی تو یه زندونه برام

کاش بدونی عمر من مثل یه مهمون برام

کاش بیای تا با صدای قلب تو

جون بگیرم عمر و اندازه کنم

از دلم غصه رو بیرون بریزم

با یه بوسه نفسی تازه کنم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:14 توسط .:. شادی و مارتین .:.


بیم آن ندارم که روزی آسمان تورا از من بگیرد
 
بیم آن دارم که روزی تو خود را از من بگیری
 
بیم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند
 
خورشید مهر تو را پنهان کند
 
درختی را که من در تو کاشته ام براندازد
 
وبرگ های طلایی دوستی را بر خاک اندازد
 
تو خود را از من مگیر
 
من در تو و با تو زاده شدم
 
 بگذار در تو و با تو بمیرم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:16 توسط .:. شادی و مارتین .:.


هميشه فكر مي كردم اگه يه روز نباشي مي ميرم .......

 اما من نمردم من داغون شدم ........

 خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ......

ولي واقعيت اينه كه نمي تونم فراموشت كنم .

 خيلي دلم مي خواد خوابتو ببينم ولي از وقتي كه رفتي چشمام خيسه و خواب به چشمام نمياد .

يادته اشكامو پاك مي كردي ؟؟؟؟؟؟؟

مي خوام بخوابم خوابتو ببينم .........

 

*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•.

 

دستای گرمت

دستاشو مشت كرده بود

 

پرسيدم توي مشتت چي داري؟

 

گفت خودت نگاه كن

 

دستاشو گرفتمو آروم باز كردم

 

توي دستاش چيزي نبود

 

گفتم چيزي نيست كه

 

دستامو كه تو دستش بود فشرد

 

گفت:نبود ولي حالا هست

 

دستام گرم شد

 

و او لبخند زد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:36 توسط .:. شادی و مارتین .:.


من از اشعه خورشيد جان گرفتم و به ثمر نشستم ... من همان روزي تولد يافتم كه آسمان زندگي تيره تيره بود و ناگهان آسمان به اشعه ظريفي شكافته شد ... من همان روزي چشم گشودم كه خورشيد دستهاي گل سرخ را نشانه گرفته بود ... دل من از فروزندگي او بود كه تبدار شد ... و تب از آن روز پيوسته با من است .. بگذار چشمك بزنم .. ميترسم اين تب با من ماند و هذيانهاي پيوسته من به سري بكشاندم .... من ستاره ام ... ستاره اي زاده از خورشيد ... من مهر را به تو هديه خواهم كرد ... مگر در جهان چيزي بالاتر از مهر هم مي شود سراغ كرد ؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:27 توسط .:. شادی و مارتین .:.


باران يادگار توست.خاطره نمناكي نگاه من است .باران اشك آسمانمان است. همانروزي كه باريد و مرا از وداع خبر داد ... از آينده هاي بي تو بودن ... از حسرت!ليكن من آنقدر غرق در تو بودم كه آسمان را از ياد برده بودم .... نه تنها آسمان كه تمام دنيا را!

باران دگر بار رفت و آمد و افسوس كه اين بار تنها من بودم و دل...در حسرت تو كه بر چشمانم لبخند بزني و گويي باز چترت را فراموش كرده اي و من آرام مي گويم :دستان تو را كه دارم باكي نيست و امروز تنها در آستانه پنجره نجوا خواهم كرد:

...هر وقت كه بارون ميزنه تورو كنارم مي بينم

  حس مي كنم پيش مني هنوزم عاشق ترينم...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:25 توسط .:. شادی و مارتین .:.

JavaScript Codes

JavaScript Codes

www.mahsasaeid.blogfa.com